چفیه (2)

نکته ای دارم زباغ چفیـــــــــــــه ها 

آخ ! از دوران داغ چفیــــــــــــــه ها

چفیه ها دیگر شهیدی نیــــــستند

آنچه را در جبهه دیدی ، نیــــستند

چفیه ها رفتند و ناپیدا شــــــــدند

عاشقان چفیه ها تنها شــــــــدند

چفیه تنها با خدا همدم شـــــــده

چفیه هست اما خدایی کم شده

مانده تنها اسم چفیه پیش مـــــا

چفیه ها رفتند و غم شد خویش ما

دانه دانه چفیه ها را می برنـــــــد

این تفکر را گداها می برنــــــــــــد

ترسم از آن است مرا دعوا کنیــــد

چفیه را از گردن من وا کنیـــــــــد

ورنه حرف چفیه ها را مــــی زدم

حرف مردان خدا را مـــــــــی زدم

با تشکر از دوستان خوبم 

/ 5 نظر / 13 بازدید
پویا

کسی میداند ... بازار سنگ فروشها ... کجاست ...؟؟ به دنبال ... سنگی کمیابم ...!!! راستی ... » سنگ صبور « هم ... می فروشند ...؟؟!![گل]

شعیب

سلام اگر غلام خانه‌زادي پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود خوردن و نشستن ، روزي غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمري روزي خدا را خوردن، جا ندارد براي روزي فردایمان غصه دار و نگران باشیم.

شعیب

سلام گفته اند: وقتی ادیسون به مدرسه رفت، بعد از چند روز نامه ای را به ادیسون دادند و گفتند بده مامانت. مادر ادیسون نامه را باز کرد دید نوشته: فرزندتان کودن است، مدرسه ما جای کودن ها نیست.ولی مادر، نامه را برای ادیسون اینگونه خواند: فرزند شما نابغه است مدرسه ما نمی تواند بیشتر از این آموزش دهد شما شخصا آموزش او را به عهده گیریدو مادر ادیسون در منزل به او آموزش میدهد و با او کار میکند.ادیسون در 13 سالگی اولین اختراعش را به ثبت میرساند.مدتی پس از فوت مادر، یک روز ادیسون برای خود جشن تولد میگیرد و در آن جشن، صندوق خاطرات مادرش را آورده، نامه را در جمع بازکرده تا به همه بگوید که من از بچگی نابغه بودم؛ با دیدن اصل نامه شروع به گریه میکند و در آنجا او پی میبرد چطور مادرش از ادیسون کودن، یک ادیسون نابغه ساخت.این افتخار مادر ادیسون است.

مانگــ_ــه شــ_ــو

مزرعه که درو شد کلاغ هم رفت بیچاره مترسک احساسش را به کسی سپرده بود که برای نیازش “تنهاییش” را پر کرده بود . . .