آرزوی کازری

عبدالملک مروان را در مرض موتش به خارج شهر بردند . کازری به نام اباحازم را دید که لباس را زیر و رو نموده و با چوب دستی به آن می زند . عبدالملک گفت : به خدا سوگند آرزو دارم که بجای این رختشوی بودم و از دست رنج خودم نان می خوردم و متصدی خلافت نشده بودم .

این سخن به گوش اباحازم رسیده گفت : خدا را شکر که ایشان وقت مردنشان تازه آرزوی زندگی ما را می کنند ، ولی ما آرزوی وضع آنها را نداریم . 

با تشکر از دوستان گلم  دوستدارتان خسرو


/ 9 نظر / 15 بازدید
زاهارا

هر چیزی لیاقت میخواد مهم نیست چه سمتی داری ومتعلق به کدوم خانواده ای هستی [گل]

زهراوفریده

سلام...روز خوش... مااومدیم...[گل]

شهرزاد قصه گو

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش........... سلامـ[گل]

انسان

سلام...جالب وآموزنده بود[دست][گل][گل][گل]

سپیده

کـــســـی که ســلــول انــفـــرادی را ســاخــت مـــی دانــســـت ســـخــت تــــریــن کـــار انـــســـان تحـــمـــل خــویــشتــن است . . .

khodai

بسیار زیبا و قابل تامل بود . ممنون از حسن انتخابتون[گل][گل][دست]

مریم

روزگارشما هم خوش آقای معلم دهکده[گل][قلب]

گوشه دنج

خسته نباشید داداش خسرو از سال تحصیلی که گذشت [گل] چه خبر از داداش و آبجی کوچیکای من؟ راستی چرا عکس رتبه اول پایه هاتونو امسال نذاشتین ؟[سوال]